سیزده سبز آبان

سیزده آبان یادتون نره حتما بیایید ، حضور سبز تون دوباره نشون بدین روز قدس خیلی عالی بود اولش می گفتند که کسی از جنبش سبز نیومده و یا می گفتند تعدادشون خیلی کم بوده اما خلافش بود یعنی روز قدس سبزها عالی بودند و تعدادشتون هم به قول یکی از سردارهای سابق جنگ دو میلیون در تهران بود اگر تصویر سبزها رو با هیلیکوپتر از بالا نشون می دادند اون وقت معلوم می شد که جمعیت کی بیشتر حالا هم برای سیزده آبان جنتی گفته اینها یعنی سبزها می خواهند مثل روز قدس در روز سیزده آبان شعار بدن یکی نیست بهش بگه شما که می گفتید روز قدس از سبزها خبری نیست پس چی شد که میگی مثل روز قدس می خواهند شعار بدن در هر صورت سیزده سبز آبان یادتون نره احتمالا مقابل سفرات روسیه تجمع خواهیم کرد. یکی از شعارهای این روز نه شرغی نه غربی دولت سبز ملی که تو عکس هم می بینید برخی می گویند این شعار یه کم ارتجاعی آخه یعنی چی نه شرغی نه غربی که باید بگم منظور این نیست که ما با شرق و غرب ارتیاط نداشته باشیم بلکه منظور اینکه شرق و غرب در حاکمیت ما دخالتی نداشته باشند خلاصه روز سیزده سبز آبان وظیفه ی ملی ماست که به خیابان ها بیاییم.

یک نشریه اسرائیلی : عمه احمدی نژاد در اسرائیل زندگی می کند

یک نشریه ی اسرائیلی در مقاله ی امروز خود اعلام کرد که عمه ی محمود احمدی نژاد هم اکنون در شهر حیفای ِ اسرائیل اقامت دارد. خانمی به نام ماه تابان سبورجیان فرزند اسحاق در مصاحبه ای با این روزنامه ادعا کرده که عمه ی تنی محمود احمدی نژاد می باشد. وی در قسمتی از اظهاراتش می گوید: همیشه سعی داشتم رابطه ی خویشاوندی خودم با محمود رو مخفی نگه دارم چون از واکنش مردم می ترسیدم اما در چند ماه اخیر به این نتیجه رسیدم که بایستی حقیقت رو بگم. نام پدر من اسحاق بود، اسحاق سبورجیان که از پولدارترین افراد زمان خودش به شمار میرفت. من برادرم ایزاک تنها فرزندان پدر و مادرم بودیم که زندگی بسیار راحتی داشتیم و از بچگی در ناز و نعمت بزرگ شده بودیم. با وجود زندگی بسیار مرفهی که در ایران داشتیم، تقریبا اوایل دهه سی بود که پدرم تصمیم گرفت به اسرائیل مهاجرت بکنه. من و مادرم با رفتن به اسرائیل هیچ مخالفتی نداشتیم اما برادرم ایزاک سخت مخالف رفتن بود. در ابتدا ما فکر می کردیم که مخالفت ایزاک به خاطر خاطراتی است که در ایران داشت اما بعدا متوجه شدیم که قضیه بسیار جدی تر از این حرف هاست. برادرم کاری رو انجام داده بود که در بین خاندان ما یک ننگ به حساب می اومد. گویا ایزاک دو سال قبل از مهاجرت ما عاشق دختر یک آهنگر میشه اما از اون جایی که اون دختر مسلمان بود جرات نکرده بود موضوع رو با پدرم در میون بذاره. ایزاک به تنهایی به خواستگاری دختر میره اما خانواده ی دختر میگن که ما دخترمون رو به یه آدم یهودی نمی دیم و اگه تو دختر ما رو میخوای باید مسلمون بشی. ایزاک هم برای رسیدن به اون دختر که گویا فاطمه نام داشت دینش رو تغییر میده و مخفیانه با اون دختر ازدواج می کنه. درست خاطرم هست، دو روز قبل از رفتن مون به اسرائیل بود که یک روز طرف های ظهر، ایزاک با یه خانم چادری و یک بچه ی یک ساله اومد توی خونه، زل زد توی چشمای پدرم و بهش گفت پدر، من به یه شرط باهاتون میام، اونم اینه که زن و بچه ی من هم باید باهام بیان. هنوز وقتی اون لحظه رو مجسم می کنم تنم میلرزه، پدرم انگار یه سطل آب یخ ریخته باشن روی سرش، همین طور گیج و منگ به اون دختر چادری و بچه ی توی بغلش نگاه می کرد. بعد از چند لحظه، پدرم که تازه انگار پی به عمق ماجرا برده بود فریاد زنان گفت تو چه غلطی کردی؟ تو رفتی با یه دختر مسلمون ازدواج کردی؟ ...